Wednesday، March 19، 2008

10. عیدانه

ساقیا سایه ابرست و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی ازین نقش نمی‌آید خیز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
سفله طبعست جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهان‌دیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

در آخرین ساعات سال 86 دعا می کنم سال جدید برای همه، سرشار از خیر و سلامتی باشد.
عیدتان مبارک!

Saturday، March 15، 2008

9.

مدتی است احساس می‌کنم جهانگرد خیلی مهربان‌تر از همیشه شده. خیلی. کاملا برایم محسوس است. وقتی کاری می‌کنم که ناراحتش می‌کند، دیگر مثل آن موقع‌ها عصبانی نمی‌شود. تازه مهربان هم می‌ماند. اگر من خیلی لجبازی کنم و روزه سکوت بگیرم، یکم اخم می‌کند فقط. انگار همه وجودش محبت است، یا به قول خودش نمی‌تواند با من نامهربان باشد. مثل چهارشنبه. فکر کنم در طول 6 یا 7 ساعت، من ده تا جمله هم نگفتم. یک جور محبت ازلی و ابدی را در نگاهش نسبت به خودم حس می‌کنم. نمی‌دانم دلیلش چیست، یا اینکه از کی دقیقا اینطوری شده. نمی‌خواهم از خودش بپرسم. شاید خودش هم متوجه نشده باشد. دلم می‌خواهد این احساس را نفس بکشم. گاهی فکر می‌کنم چون مدت کمی تا رفتنش باقی مانده، می‌خواهد از همه‌ی لحظه‌ها برای مهربانی به من استفاده کند تا با بهترین خاطره‌ها جدا شویم. گاهی هم فکر می‌کنم ناخودآگاه اینطور شده. خوب که نگاه می‌کنم، انگار من هم تغییر کرده‌ام. دیگر آن دختر لوسی نیستم که فوری سر کوچک‌ترین چیزی، قهر می‌کرد و چند روز هم طولش می‌داد. این‌ها را پنجشنبه کشف کردم. او از کار روز قبل من دلخور بود. من هم که قهر و ناراحت و کمی هم عصبانی. نمی‌دانم چه‌طور شد که بعد از چندتا sms، حال هردویمان عوض شد، بدون اینکه مستقیما حرفی در موردش زده باشیم. انگار کاملا فهمیده‌ایم که بدون هم نمی‌توانیم سر کنیم، که چقدر به محبت یکدیگر نیاز داریم. وقتی نگاه می‌کنم که چقدر حرف‌هایمان در عرض نیم ساعت تغییر کرده، واقعا در کار این دل می‌مانم. در کار عشق. عشقی که باورش نداشتم، در حالی که الان جزء جدایی‌ناپذیر وجودم شده است.

در حرف‌های دیشب به این نتیجه رسیدیم که من خود‌رأی هستم! جهانگرد چیزی از من پرسید و من هم همان پاسخی را دادم که او می‌خواست. فکر می‌کرد به زور و برای اینکه ناراحت نشود، آن را گفته‌ام. در جوابش گفتم «من یک‌دنده‌ی لجباز مگه تا حالا کاری رو به زور انجام دادم؟!» و ایشان کلی از این جمله‌ی من لذت برد و خیلی شیک تاییدش کرد! کلی خندیدم! خب، هستم دیگر! جهانگرد که می‌گفت ویژگی خوبی است، خودم هم بالطبع دوستش دارم!

Friday، March 14، 2008

8. حق من از دموکراسی، فقط یک برگ رای

لیست سی نفره‌مان را نوشتیم. شناسنامه و کارت ملی به دست، به طرف نزدیک‌ترین مسجد راه افتادیم. انگشت زدیم و برگه ها را گرفتیم. مامان نشسته بود و برگه را داد که ما برایش پر کنیم. یک آقایی که کلاه لبه‌دار کرم‌رنگ سرش بود کنار من ایستاده بود و یک دفترچه‌ی تبلیغاتی دستش بود و از روی آن برگه‌ی خودش را پر می‌کرد. خواستم تذکر بدهم که آوردن تبلیغات در حوزه ممنوع است، ولی هیچی نگفتم. کارش که تمام شد، دیدم دفترچه را روی میز گذاشت و رفت. همان موقع یکی از مسئولین حوزه، با حالت مچ‌گیری طرف من آمد و گفت: «آن سه تا برگه جلوی شما چه کار می‌کند؟»
گفتم: «یکی مال خودم، یکی خواهرم (که کنارم ایستاده بود) و یکی هم مال مامانم (که آن طرف من نشسته بود) است.»
گفت: «برگه هرکس را دست خودش بدهید!»
گفتم: «موقع انداختن در صندوق همین کار را می‌کنیم. شما اگر خیلی نگران قانون هستید، این دفترچه‌های تبلیغاتی را جمع کنید. حتما می‌دانید که از دیروز دیگر تبلیغات ممنوع است!»
در حالی که حسابی جا خورده بود، گفت: «بله، ولی این‌ها آورده‌اند که از رویش بنویسند.»
گفتم: «آوردن دفترچه تبلیغاتی به هر دلیلی ممنوع است. ضمنا کسی که این دفترچه را آورده بود کارش تمام شده و این را همین جا گذاشته!»
گفت:«زودتر می گفتی تا بهش تذکر می‌دادم!» خوشبختانه آن آقا با کلاهش هنوز توی مسجد بود. به طرفش اشاره کردم و گفتم: «آن آقایی که کلاه سرش است!»
لازم نیست ادامه‌ی ماجرا را بگویم. چون دفترچه مذکور متعلق به جبهه اصولگرایان بود، کسی به آقای با کلاه کرم‌رنگ تذکر نداد. فقط چون من کمی صدایم را بالا برده بودم و گفتم چرا تبعیض قائل می‌شوید و همه سرشان را بلند کرده بودند ببینند چه خبر است، مجبور شدند برای حفظ ظاهر و احتمالا ساکت کردن من، آن دفترچه را از روی میز بردارند.
با همه‌ی اینها من با تحریم انتخابات مخالفم. کلا با حرکات انفعالی میانه خوبی ندارم. به نظر من حق، گرفتنی است. من رای می‌دهم تا تلاشم را برای گرفتن حقم کرده باشم، هرچند که به خاطر بعضی کارشکنی‌ها موفق نشوم، اما از همان حداقل حقی که دارم استفاده می‌کنم به امید اینکه نتیجه بگیرم.

Sunday، March 9، 2008

7. احساس زن بودن

همیشه از جنسیت خودم راضی بوده‌ام. حتی وقتی تبعیض‌ها، تحقیر‌ها و رفتار‌های چندش‌آور دیگر را می‌دیدم و گاهی در درون له می‌شدم. باز هم دلم می‌خواست همین باشم. یک زن. با همه‌ی ویژگی‌های زنانه، حتی آن‌هایی که باعث تحقیر از طرف دیگران می‌شوند. زن بودن، احساسات مختلفی در من ایجاد می‌کند. گاهی خوشحال بوده‌ام. گاهی غمگین و متاسف. غمگین برای خودم و متاسف برای دیگری. گاهی هم احساس غرور کرده‌ام، هر چند قبول دارم نباید به خاطر زن یا مرد بودن مغرور بود، اما نا‌خواسته چنین حسی داشته‌ام.
بهترین احساس را از زن بودن اما تو به من داده‌ای. تو نشانم دادی زن چه ارزشی دارد. و چقدر می‌شود که توانمند باشد. با حضور تو فهمیدم عشق من چه قدرتی دارد و چطور می توانم وجود به ظاهر خشن و بی احساس مردی را این چنین در کنار خودم به آرامش برسانم و کاری کنم که او درونی‌ترین احساساتش را برایم بازگو کند و از دریچه‌ی روحش با من سخن بگوید. وقتی می‌بینم چطور لطافت روح من در تو اثر می‌کند، به خود می‌بالم. وقتی می‌بینم چطور یک جمله ازسوی من کافی است تا همه عصبانیت و نا‌امیدی‌ات فرو‌کش کند، احساس قدرت می‌کنم. می‌دانم در آینده، با‌شکوه‌ترین لحظه‌های زن بودنم را، در کنار تو تجربه خواهم کرد. آینده‌ای که به روشنی جلوی چشمانم است.

Saturday، March 8، 2008

6.

این چند ماه خیلی خوب به خودم مسلط شده بودم. احساس می‌کردم می‌توانم دوری‌ را تحمل کنم. خیلی وقت بود آن فکرها به سراغم نمی‌آمد. نمی‌دانم آن شب چه شد که دوباره همه‌شان برگشتند. و جهانگرد چه خوب آرامم کرد.
گفت زمان نمی‌تواند عشقت را از من بگیرد. ‌گفتم از کجا می‌دانی؟ چطور اینقدر مطمئنی؟ گفت مثل اعضای خانواده که اگر 10 سال هم نبینی‌شان، باز هم مثل اول، یا شاید هم بیشتر مشتاق دیدنشان هستی، هر چقدر بگذرد و هر چقدر ازشان دور باشی، هرگز مهرشان از دلت نمی‌رود؛ تو هم برای من همین طور هستی.
با این حرف خیلی آرام شدم. نه اینکه به او اعتماد نداشته باشم. اصلا حرف این‌ها نیست. نمی‌دانم چطور احساسم را بنویسم. می‌ترسم بدون اینکه خودش بخواهد، احساسش تغییر کند، سرد شود. در اثر دو سال دوری. آن هم چقدر دور.
گفتم فکر می‌کنی آنقدری که می‌خواهی می‌توانم خوشبختت کنم؟ گفت بیشتر از آن که من می‌خواهم! وقتی دلایلش را می‌گفت حسابی ذوق کرده بودم. دیگر از آن غصه‌های چند دقیقه پیش خبری نبود. وقتی گفت دقت زیاد، نمی‌دانم چرا انقدر کیف کردم! شاید چون اولین‌بار بود که این را می‌گفت. حتی بیشتر از وقتی که از ظاهرم تعریف می‌کرد خوشحال شده بودم. یا وقتی گفت هیچ کس مثل تو من را درک نمی‌کند؛ و در هر شرایطی که باشم، وقتی با تو حرف می‌زنم خوب می‌شوم. از این حرفش رفتم روی ابرها. یک سرخوشی همراه با غرور.

Tuesday، March 4، 2008

5. فرهنگ شروع رابطه

حسابی هوس رمان خواندن کرده‌ام. لیستی نوشته‌ام که الان چندتایی‌شان خط خورده است. شهر کتاب زیاد می‌روم. ولی این شعبه‌اش را اولین بار بود می‌رفتم. به پیشنهاد یک دوست قدیمی. نزدیک به دو ساعت آنجا بودیم. کلی هم کتاب خریدیم. از یافتن یک کتابی که خیلی دنبالش بودیم هم بسی شاد شدیم! در حال دیدن کتاب‌ها کلی بحث اجتماعی‌-‌سیاسی‌-‌ورزشی! هم کردیم. آخر سر هم رفتیم قسمت لوازم‌التحریر که هیچ‌وقت نمی‌توانم ازش بگذرم.
شاد و سرخوش از فرهنگسرا آمدیم بیرون. با کیسه‌های پر از کتاب. کمی دیر شده بود. به خصوص برای من. با عجله خودمان را سر چهار‌راه رساندیم و داشتیم همچنان بحث‌های قبلی را دنبال می کردیم و می‌خندیدیم. یک‌دفعه صدایی از پشت سرمان نفس زنان گفت: «ببخشید خانوم!». بر‌گشتیم. یکی از مسئولین شهرکتاب بود! در حالی که سعی می‌کرد آرام‌تر نفس بکشد، با لبخند ملیحی! گفت: «چقدر تند می‌روید! کلی دویدم تا به شما برسم!». هیچ کدام حرفی نزدیم. داشتم فکر می‌کردم چه چیزی را جا گذاشته‌ایم که این آقا این همه دنبال‌مان دویده است. که ایشان بدون مقدمه، رو به من، با همان لبخند که حالا کمی هم ملیح‌تر شده بود، گفت: «ببخشید... می‌خواستم اگه ممکنه با شما بیشتر آشنا بشم!». بلافاصله گفتم: «نه‌خیر، ببخشید». در حالی که معلوم بود حسابی جا خورده است، گفت: «یعنی...». سرم را تکان دادم. همان موقع اتوبوس رسید. دست دوستم را گرفتم و سوار شدیم. باز هم می‌خندیدیم. این‌بار هم بحث‌مان اجتماعی بود!
نمی‌دانم تقصیر چه کسی است این بی‌فرهنگی. پسرها یا دخترها؟ یا هردو؟ چرا یک نفر به خودش اجازه می‌دهد چنین رفتاری داشته باشد؟ اصلا چرا انتظار داشت جواب من لزوما مثبت باشد؟ چرا وقتی گفتم نه، اینقدر برایش عجیب بود؟ دخترها انقدر در دسترس و ارزان شده‌اند یا پسرها متوقع و بی‌ملاحظه؟ گیرم "جهانگرد"‌ی هم در کار نبود، و ممکن بود من بخواهم رابطه‌ای را شروع کنم، نباید یک سری آداب را رعایت می‌کرد؟ یک مقدمه‌چینی کوتاه، دلیلی برای ایجاد ارتباط یا حداقل معرفی خودش!
با خودم فکر می‌کردم یعنی تمام مدتی که ما آنجا بودیم، او حواسش به ما بوده! و از این فکر احساس بدی داشتم. احساس نا‌امنی. اینکه یک نفر بدون اینکه بدانی، به حرف‌هایت گوش بدهد و تو را زیر نظر بگیرد.

Sunday، March 2، 2008

4.

چندتا بیسکویت پتی‌بور و نوشیدنی مورد علاقه‌ام، یک فنجان چای همراه با مقدار فراوانی coffee-mate، گذاشته‌ام روی میز و می‌خواهم بنویسم. از همه احساسات متناقض این دو روز. از بغضی که دیروز، حتی توی تاکسی هم رهایم نکرد. از لحظه‌ای که دست مامان را گرفته بودم و با دیدن یک دختر و پسر، دستش را محکم فشردم به خیال اینکه تو کنارم هستی. همه آن لحظاتی که رفته بودم خرید و فقط حرف‌های تو و بیشتر خودم، جلوی چشمم بود. و آن خداحافظی بی‌جواب. که حتما فکر می‌کردی شوخی می‌کنم. یا حالم خوش نیست.
شب که sms زدی اصلا انتظار نداشتم تو باشی. سابقه نداشت به این زودی حالت خوب شود. سابقه نداشت تو بخواهی حرف بزنیم و من نخواهم. برعکس بود همیشه. اما این‌بار، حرفی نداشتم شاید. شب قبل هم گفته بودم. که همه‌ی حرفم همان است. نمی‌دانم چرا جدی نمی‌گرفتی. همان موقع هم دوستت داشتم، مثل همیشه. آن "عزیزم" ها را هم از ته دلم می‌گفتم. به تو نگفتم، اما تمام مدت همان فال حافظ کذایی یک ماه پیش توی سرم می‌چرخید. همان که می‌دانم درست است. همان که تو خیلی قشنگ تفسیرش کردی. و من منتظرم هر بیتش اتفاق بیفتد. مثل قبلی‌ها. مثل "عهد الست من همه با عشق شاه بود" یا "شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد" یا... کاش تو درست گفته باشی، کاش!
خوب می‌دانی چطور من را از این رو به آن رو کنی! باورت می‌شود وقتی گفتی "بی‌خود می‌کنی بخواهی..." همان جمله‌ات خوبم کرد؟ همان لحظه باز دلم خواست بیسکویت تو باشم! دلم خواست تو جهانگرد من باشی. دلم خواست باز هم برایت غر بزنم و بی‌دلیل لوس شوم. دلم خواست باز هم نگذارم نوشابه‌ بخوری! و سر غذا خوردن اذیتت کنم! دلم خواست از غصه‌هایت برایم بگویی. همان‌هایی که فقط من می‌دانم. دلم آن پیاده‌روی‌ها را خواست. آن دست فشار دادن ها... دلم همه‌ی آن چیزهای کوچکی را خواست که برایم از همه چیز این دنیا خواستنی تر هستند.